Saturday, March 26, 2011

Bad day

We had a really bad struggle today. We went to the movie and after on our way back we went into a sulk. She phoned me at night and everything solved peacefully.
The movie's name was "Zanha Shegeftangizand"!!!

Thursday, March 24, 2011

her report: the Last trip of the year


من و حميد اولین نفر به محل قرار رسيديم در حالی که تهمينه با يه كوله سنگين اونجا منتظر بقيه
 بود. سرپرستان گروه – بیژن و پارسا- با نیم ساعت تاخیر به جمع ما پیوستند. پارسا شروع كرد به آماده سازي كوله من و حميد. در اين فاصله هم تهمينه برايمان نمايشي جالب اجرا كرد: همگي سرگرم بستن كوله ها بوديم كه تهمينه گربه به دست (گربه را از پوست گردن گرفته بود) به سمت ما آمد، ناله گربه توجه همه را به خود جلب كرد من كه باورم نمي شد قيافه گربه هم كاملاً ديدني بود گربه بيچاره طوري ترسيده بود كه وقتي از دستهاي تهمينه رها شد جيغي كشيد و سه دور دور خود چرخيد و سريع از ما دور شد. بالاخره حامد هم با 45 دقیقه تاخیر به جمع ما پیوست. بعد از آن همنوردهايي كه قصد خواندن نماز را داشتن به سمت امامزاده صالح رفتن نمازشان را خواندن و بعد از برگشتشان و بستن گترها ساعت 20:00 به سمت ايستگاه اتوبوسهاي تجريش حركت كرديم كوله ها فوق العاده سنگين بود و نگاه متعجب مردم سنگين تر از آن، شايد چيز عجيبي ديده بودن اما غم باقالی نخریدن حمید برای من از همه سنگین تر بود! به هر حال به ايستگاه رسيديم و متوجه شديم هيچ اتوبوسي از اينجا به سمت دركه نمي رود و بايد به ميدان تجريش رفته و اونجا سوار ميني بوس هاي دركه بشويم )-: . به هر زحمتي بود سوار شديم و ساعت 20:30 به دركه رسيديم، آنجا هم باقالیها من را صدا میزدن اما حمید نمیخرید، بعد از پشت سر گذاشتن باقالیها و منطقه مسكوني و رسيدن به ابتداي مسير كوهپيمايي كوله هاي خود را زمين گذاشته و آماده نرمش شديم حدود 15 دقيقه نرمش كرديم و بعد از آن كوهپيمايي خود را شروع كرديم. شب كوهستان پر از آرامش و صداي آب و در عين حال وحشتناك بود، هوا ابري بود و انعكاس نور شهر باعث روشنايي مسير شده بود ساعت 22:30 با بارش ناگهاني باراني تند و به تكاپو افتادن اعضا آرامش كوهستان از بين رفت و وحشت از كوهستان براي من بيشتر شد.به راه خود ادامه داديم تا ساعت 23:00 كه به منطقه اي صاف رسيديم و با استفاده از ايرانيت براي آن منطقه سقفي درست شده بود و قهوه خانه اي آنجا بود با درهاي بسته با توافق كل همنوردهاي اين برنامه شروع به پهن زيراندازها براي صرف شام شدیم كه صداي پارس 2 سگ به گوش رسيد و در پس آن صداي تهمينه كه با صدايي زير و با شادي صدا مي زد هاپوووووووو هاپووووووووو. سگها به سمت ما آمدن و در پي آن ها مردي جوان كه همان صاحب قهوه خانه بود. به لطف مرد جوان كنسرو ها را گرم كرديم و در آخر نيز باز نرمشي انجام داديم براي گرم شدن دوباره البته با موزيك كاملاً آرامي كه مردجوان گذاشته بود.
بعد از شام به راه خود ادامه داديم و به شاه نشين رسيديم باران شديدي شروع به باريدن كرد و ما تصميم گرفتیم در همان محل بمانیم چادرها را برپا کردیم. دور هم جمع شديم و به پيشنهاد حامد و بيژن شروع به بازيي كرديم به نام مافیا، من با این که بار اولم بود که این بازی را میکردم روی همه را کم کردم، مخصوصا بیژن که به خاطر سابقه اش خیلی ادعا داشت، بازي تا ساعت 1:40 ادامه داشت،در حالی که من هنوز در فکر باقالی بودم كم كم براي خواب آماده شديم اما به لطف دوستان كوهنوردي كه حدود ساعت 3 الي 6 از آن مكان در حال عبور بودند، به لطف سگها و به لطف ديگر دوستان كوهنورد كه ساعت 6 الي 9:30 در آن منطقه اتراق كرده بودن و با صداي بسيار بلند صحبت مي كردن همگي خواب لذت بخشي داشتيم به غير از بيژن كه از اين حوادث چيزي عايدش نشده بود. با كمال بي ميلي ساعت 9:40 از خواب بيدار شديم و شروع به جمع كردن چادرها شديم و اين امر تا 10:10 ادامه داشت ساعت حدوداً 10:20 بود كه صدايي زير و كش دار به گوش رسيد: پيشي ي ي ي ي ي ، پيشي ي ي ي ي اين صدا از سمت تهمينه بود، اتفاق خاصي نيافتاده بود فقط پيشي ديده بود. تا ساعت 11:30 مشغول صبحانه خوردن بوديم و بعد از آن نيز مشغول به تماشاي ليزخوردن كوهنورداي عزيز و ديدن و تلاش برای جذب صاحبان خرما و بالا بردن سطح كيفي گروه شديم كه در اين امر بيژن و حامد نقش چشمگيري را ايفا كردن و اين فعاليت تا ساعت 12:30 ادامه داشت بدون این که سطح کیفی گروه بالا برود و بعد از آن همگي به قصد برگشت گترها را پوشيديم و كوله ها را بستيم. در راه برگشت مسيري را كه شيب تندي داشت را بالا رفتيم تا جايي كه نماي 
زيبايي از برج ميلاد و مسيري را كه طي كرده بوديم زير پايمان بود

 مردي جوان و تنها آنجا نشسته بود و مشغول صحبت با تلفن همراهش بود. به لطف جوان تنها توانستيم عكسهاي زيبا و زيادي در آن منطقه بگيريم. عکسهایی فوق العاده

دیگه حسابی داشت دیر می شد من و حامد به تکاپو افتاده بودیم برای برگشتن! حامد به دلیل رسیدن به عروسی و من هم برای رفتن به شمال! 
 البته حامد و بیژن هنوز از تلاش برای بالا بردن سطح کیفی گروه ناامید نشده بودن. ساعت حدود 15:30 بود و هنوز ناهار نخورده بودیم! امری باور نکردنی! با وجود حمید، پارسا و بیژن، هنوز ناهار نخورده بودیم! فکر کن!!! البته من هم دیگر اصراری به خریدن باقالی نداشتم چون که دیشب فهمیدم باقالی چقدر بد است و ما شانس آورده بودیم که باقالی نخوردیم!!!
با این حال در اواخر مسیر همگی آب اناری خوردیم عالی! 
سرانجام ساعت 16:30 رسیدیم به میدان درکه.
اسفند 89

My Love,

When I am getting older and my daughter who was asking me " who was your Love?"I'd love to point to the room and say: there, she is sitting! 

دلم می خواد وقتی پیر شدم و دخترم ازم پرسید عشقت کی بود، بتونم با دستم به اتاق اشاره کنم و بگم: اونجا نشسته



Wednesday, March 23, 2011

Prize

God, could you please help us to win a prize worth 25000 $.
We really need that money!
if we can win that amount money it will be very easy for us to get the house to settle!

90/1/3

Tuesday, March 22, 2011

miss you

YOU are in vacation in Abasabad! and I'm doin my studies and my final project here :( hope we can spend these days together. Next year at the beginning of spring God willing we will be together.

miss you too much my darling

kisses


90/1/2

Monday, March 21, 2011

سالی که نکوست

Since now I'm gonna write down our diaries here! today's the first day of spring I wish for ourself joy and happiness and a  year full of successes and great achievements! I know this year is gonna be so different!

happy Persian New Year

My new year resolution:

1. B.S
2. TOEFL
3.learn maple software
4.learn matlab software
5.learn CATIA
6.learn Abaqus software
7.Propose to YOU
8.getting to work (find a job) and teaching English as well
9.gettin married
10.Making some money
11.ICDL
12.entrance exam for MS
13.submit my dissertation in an academic journal

let see what will happen in this year

90/1/1